تبليغاتX
نجواهای من با آرتين جوجوی مامان
 
+ نوشته شده توسط صدف در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 و ساعت 11:13 |
سلام به همه دوستانی که در غم من شریک بودن و در آن زمانی که من و روحم غمگین و سرخورده بودیم با من همدردی کردن .

دوستان عزیزم

به پاس سپاس از همه شما و از اینکه آنقدر برایم پیغام گذاشتید که خبری از خودم بدهم با اینکه شرط کرده بودم این وبلاگ سر بسته بماند و دیگر در آن مطلبی ننویسم و با نیکان عزیزم زندگی تازه ای را آغاز کنیم ، اما برای احترام به شما عزیزان آمدم تا بنویسم از خود و از نیکان

دوستان مهربانم

اکنون زندگی من با آمدن نیکان رنگ شادی و عشق به خود گرفته و از آنجایی که نیکان از لحاظ ظاهری فوق تصور شبیه آرتین است دیگر هرگز غصه نخوردم و واقعا به معجزه خدا ایمان آوردم که آرتین را دوباره به آغوشم باز گرداند

نیکان هم اکنون ۹ ماه دارد ، کودکی شاد و مهربان و زیبا و دوست داشتنی و سالم

از خدا بخاطر چنین نعمتی سپاسگذارم و برای تمامی دوستانی که در انتظار چنین روزی هستن آرزوی بهترینها را دارم

خودم نیز بسیار خوب و شاد هستم و روزها را با نیکان عزیزم طی میکنم

عکس نیکان را هم میگذارم تا خود مقایسه کنید شباهت عجیب آرتین و نیکان را

برایم همچنان دعا کنید که واقعا با دعای شما دوستان بود که من اکنون شاد هستم

همگیتان را بخدای منان میسپارم و دوستتان دارم

 

+ نوشته شده توسط صدف در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 و ساعت 11:3 |
عید از راه رسید و من هیچ تمایلی به آمدنش ندارم ، آمدن بهار مصادف است با رفتن تو ، سالگرد رفتنت قلبم در سینه می ایستد هر روز که به ۵ فروردین نزدیک تر میشود قلبم کند تر میزند به ظاهر خنده بر لب دارم تا همسر نازنینم را نرنجانم ، تا کودک درونم را نیازارم اما دریغ و صد افسوس ....

خداوندا ، صبری که به من عطا کردی دو چندان کن تا سالگرد پر کشیدن وجودم را نیز با صبوری و توکل پشت سر بگذارم .

لحظه ها را میکشم تا اردیبهشت از راه برسد و دوباره کودکم را در آغوش گیرم و ببویم .

برایم دعا کنید

 

+ نوشته شده توسط صدف در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 و ساعت 14:55 |

اي دير بدست آمده بس زود برفتي


آتش زدي اندر من و چون دود برفتي

 
چون آرزوي تنگدلان دير رسيدي

 

چون دوستي سنگدلان زود برفتي

+ نوشته شده توسط صدف در یکشنبه بیست و ششم دی 1389 و ساعت 14:6 |
سلام پسر کوچولوی قشنگم

تو رفتی  و خدا نتونست غم منو تحمل کنه و باز تو رو برگردوند تو بغلم ُ ۴ ماه منتظر موندم که ببینم خودتی یا نه ولی ۶ دی رفتیم سونوگرافی و فهمیدم اره خودتی همون آرتین کوچولوی من همون پسر ناز من بازم پسر شدی و توی سونوگرافی من و بابایی کلی اشک شوق ریخیتم .

بیصبرانه منتظر برگشتنت تو آغوشم و بوسیدنت هستم

خدایا کی اردیبهشت از راه میرسههههههههههههههههه

 

+ نوشته شده توسط صدف در پنجشنبه نهم دی 1389 و ساعت 8:55 |
خوابيدي بدون لالايي و قصه
بگير اسوده بخواب بي دردو غصه
ديگه كابوس زمستون نمي بيني
توي خواب گلاي حسرت نمي چيني
ديگه خورشيد چهرتو نمي سوزونه
جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه
ديگه بيدار نميشي با نگروني
يا با ترديد كه بري يا كه بموني
رفتي و آدمكا رو جا گذاشتي
قانون جنگل و زير پا گذاشتي
اينجا قهرن سينه ها با مهربوني
تو تو جنگل نمي تونستي كه بموني
دلتو بردي با خود به جاي ديگه
اونجا كه خد ابرات لالايي ميگه
ميدونم ميبينمت يه روز دوباره
توي دنيايي كه آدمك نداره


اشك و اشك و اشك ......
+ نوشته شده توسط صدف در شنبه چهارم دی 1389 و ساعت 14:22 |
-- شب يلداست
دلم در خواب پروانه شدن بود
ولی افسوس
دلم در اوج رفتن روبه شمعی سوخت و من نالان
کنار سفره ای از عشق و خالی ...
شبی مایوس و سرگردان  دارم امشب

-- شب يلدا شد و رفتی و از غم خوانده ام
از این هجرت به آن شب گیسوان افشانده ام
گذشت اما هزاران شب از آن هجران و من
اسیر آن شب يلدای جانسوز مانده ام

-- شب يلداي من آغاز شد....

نه سرخي انار، نه لبخند پسته ، نه شيريني هندوانه.....

بی تو یلدا زجر آور ترین شب دنیاست

 

-- من بلندای شب يلدا را
تا خود صبح شکیبا بودم
شب شوریده ی بی فردا را
با خیال تو به فردا کردم
چه شبی بود !؟
عجب زجری بود !؟

 

-- سهم من از شب یلدا شاید...
قصه ای از غصه  و انار سرخی که پر از دلتنگی ست
غم هایم بلند همانند شب یلداست

+ نوشته شده توسط صدف در سه شنبه سی ام آذر 1389 و ساعت 9:36 |

عزيز از دست رفته
دوستت دارم بسيار هنوز

آن خدای پاکی که تو را

چون گلي با ريشه از زمين كند و ربود
نيمي از روح مرا با خود برد
نشد اين خاك به هم ريخته هموار هنوز
ساقه اي بودم پيچيده برآن قامت مهر
ناتوان ،نازك،ترد
تندبادي برخواست
تكيه گاهم افتاد
برگهايم پژمرد...
روزها طي شد و از تنهايي مالامال
شب همه غربت و تاريكي و غم بود و خيال
همه شب چهره ي لرزان تو بود
كز فراسوي سپهر
گرم مي آمد در آيينه ي اشك فرود
نقش روي تو در اين چشمه پديدار هنوز
تو گذشتي و شب و روز گذشت
آن زمان ها به اميدي كه تو بر خواهي گشت
پاي هر پنجره مات
مي نشستم به تماشا،تنها
گاه بر پرده ي ابر ،گاه در روزن ماه
دورتا دورترين جاها مي رفت نگاه
باز مي گشتم به تماشا، هيهات
چشمها دوخته ام بر در و ديوار هنوز
دوستت دارم بسيار هنوز

+ نوشته شده توسط صدف در شنبه بیست و هفتم آذر 1389 و ساعت 9:34 |
پسرکم به تو فکر میکنم..

نه!!!  تو همیشه در فکر منی..به آرامشی فکر میکنم که چشمانت برایم ساخته بود...به تمام لحظه هایی که کنارت میخوابیدم نوازشت میکردم و عطر وجودت رو با همه وجودم میبلعیدم...

و الان تو باز هم با منی همان طور آرام و زیبا..باز به من نزدیک میشوی..باز در وجودم حرکت میکنی...باز بوی آرامش میدهی...

و باز من بیصبرانه منتظر آمدنت چشم به آینده دوخته ام  ، آینده ای شیرین و ماندنی ، پس بیش از این مادر دلشکسته ات را منتظر نگذار و برای من دعا کن چون تو هنوز پاک و مقدسی و آسمانی ، دعا کن تا صبور بمانم و این دوران انتظار برایم مثل نسیمی ملایم و خوش باشد

+ نوشته شده توسط صدف در شنبه بیست و هفتم آذر 1389 و ساعت 9:32 |
سلام فرشته کوچولوی من

ميدوني گريه چيه مامان ؟

ميدونم تا حالا خدا جون نذاشته يه لحظه خنده از لباي نازت محو بشه ولي گلم ... وقتي به دنيا بياي اولين كاري كه بايد بكني گريه كردنه البته بايدي وجود نداره ولي خودت ميزني زير گريه حتي قبل از اينكه دكتر مهربون بزنه رو باسنت ، چون يه لحظه ميترسي و ميبيني كه جاي قبليت چقدر راحت بوده .

نمي خوام بترسونمت ولي گريه همونيه كه از ديروز باعث شده آرامشت به هم بريزه ، ديروز وقتي هق هق ميكردم احساس كردم قلبت داره تند ميزنه دقيقا حس ميكردم كه دو تا قلب در نهايت بيقراري داره تو وجودم مي تپه .

حتما خيلي از دستم ناراحت شدي آره ؟

ولي مامان جون ! اگه گريه نمي كردم دلم مي تركيد و تو بيشتر اذيت ميشدي آخه ميدوني ، آدما با گريه غصه هاشون كم ميشه . ماماني هم يه كم غصه داشت مجبور شد كمشون كنه ميدونم نبايد از اين چيزاي بد برات بنويسم ولي ديروز تمام غصه هام اشك شد و از چشمام ريخت بيرون

تربچه جونم دست خودم نبود ياد دوران خوش با تو بودن افتادم ياد خنده هاي شيرينت ياد اون دستاي كوچيك و توپلوت ياد اون لپاي آويزونت ياد اون چشماي درشتو براق و سياهت و له له دوباره ديدنت اشك شد و سرازير شد پس بيش از اين منتظرم نذار و زود برگرد همونطوري سالم و ناز اما اینبار با عمری طولانی

+ نوشته شده توسط صدف در سه شنبه شانزدهم آذر 1389 و ساعت 14:30 |